دست رو موهات کی می کشه وقتی من و نداری.... شونه کی مرحم حق حقت میشه دوباره... از کی بهونه می گیری شبای بی ستاره... برگ ریزونای پاییز کی چش به رات نشسته.... از جلو پات جمع می کنه برگای زرد و خسته.... کی منتظر می مونه حتی شبای یلدا.... تا خنده رو لبت بیاد شب برسه به فردا.... کی از تو دوره...؟بارون قصه برات میسازه... از عاشقی می خونه وقتی که راه رازه.... کی از ستاره بارون چشماش و روهم میذاره.... نکنه ستاره ای بیاد یاد تو رو نیاره.... و حتی مثل تن با من تو هم با من نبودی.....آنکه می پنداشتم باید هوا باشد و یا حتی گمان می کردم این تو.... باید از خیل خبرچینان جدا باشد تو هم با من نبودی.....تو هم با من نبودی.... تو هم از ما نبودی......آنکه ذات درد را باید صدا باشد و یا با من چنان هم سفره ی شب..... باید از جنس من و عشق و خدا باشد تو هم از ما نبودی..... تو هم مومن نبودی بر گلیم ما و حتی در حریم ما..... ساده دل بودم...... که می پنداشتم دستان نا اهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد تو هم از ما نبودی.... همیشه دوست داشتم در مقابل حرف هایت سکوت کنم ، سکوتی که سرشار از حرف های ناگفته ی بی پایان باشد ولی امروز وقتی که قلم بدست گرفته ام دیدم حرف های آنچنان زیادی هم برای گفتن به تو ندارم ، اگر سکوت می کردم شاید سکوتم حکایت از پسته های لالی می شد که از آجیل سفره ی عید باقی مانده بود و همیشه دنداساز می گفت که پسته ی لال دندانشکن است ، ولی چون می دانم خدا دلی کوچک به اندازه ی دل یک گنجشک بهاری که هر لحظه ی صدایش را به گوش مردمان می رساند به تو داده است و خوب می دانم که قلب تو آنقدر بی طاقت است که صبری ندارد ، به خاطر همین این نامه را برای تو می نویسم .... امروز باران می آید ، بارانی که آرام آرام خود را به پشت شیشه می رساند و من را باخبر از عشق بی انتهای خدا می کند و من در اتاقک کوچک خود زیر سایه ی درخت انگوری که بال هایش اتاقم را سایه انداخته این نامه را برای تو می نویسم ، نمی دانم چرا بی اینکه عاشق باشم ، عشق در وجودم زبانه می کشد و مرا انگار خیلی به تو نزدیک کرده است ولی با این حال خودم خوب می دانم که من از تو دورم ، خیلی دور ، شاید این نامه راه من را به تو نزدیک تر کند ، خیلی دوست داشتم به تو بگویم که من قبل از اینکه عاشق تو باشم بی بهانه تو را دوست دارم و دوست داشتن را در بی بهانه بودن تعبیر می کنم و بهتر از همه این را می دانم دوست داشتنی که معنا داشته باشد یا احترام است یا ریا .... اکنون که نامه ام را می نویسم می دانم تو کجایی ، شاید در بزرگترین و زیباترین محله های پارک وی یا تجریش در کنار جمع کثیری از عکاسان مشغول به گرفتن عکس های هنری هستی و شاید هم عروسی را به باغ های بزرگ الهیه و فرشته برده ای و در زیر ناودان های قدیمی و زیبای فرشته که همیشه بزرگی و عظمت آنها برایم سئوال بوده عکس می گیری ، حتما وقتی چشمت به زیبایی و طراحی جالب عکست می افتد ، چشم هایت چنان برقی می زند که دیگران را انقدر وادار به هیاهو می کند که برای تو با صدای بلند کف می زنند و تشویقت می کنند ، از تو می خواهم در کنار این همه شور و هیاهو اگر فرصتی هر چند اندک پیدا کردی در گوشه ای بنشینی و نامه ام را بخوانی .... من نمی دانم تو هنر را در چه تعبیر می کنی یا هنر چه روحی را به تو منتقل می کند ، اگر هنر دست هایت را می لرزاند و تپش قلبت را دوچندان می کند نامه ام را بخوان و اگر در غیر این صورت است صادقانه بگویم من و تو بازهم از هم دوریم خیلی دور شاید حکایت ما حکایت عاشقی دو کوهی باشد که همیشه آرزوی رسیدن به یکدیگر را داشتند ولی با هزاران سال عمر هم که خدای مهربان به آنها داده بود هیچوقت به یکدیگر نرسیدند و در عشق یکدیگر سوختند ، این واقعیت همیشه برایم سئوال بوده که چرا آدم ها که همه ی آنها روح و جسم خداوندی با وجودشان آمیخته شده بازهم انقدر از هم دورند که اقیانوس ها هم جای خالی عشق و دوست داشتن را در میان آنها پر نمی کند .... اگر اکنون که نامه ام را می خوانی حس کردی که به روح و وجود من نزدیک هستی ادامه ی نامه ام را که مثل یک قطار به هم پیوسته و مثل آب یک رودخانه در وجودم جریان دارد بخوان و اگر حس کردی که حتی به اندازه ی کوچکی یک سر سوزن هم از من دوری ، باز هم صادقانه می گویم هیچوقت نخواهی دریافت که من چه می گویم .... من به درستی نمی دانم که دانسته هایم بیشتر از ندانسته هایم هست یا دانسته هایم ، ولی آن چیزی که حقیقت دارد همیشه ندانسته ها هستند که انسان را وادار به جذب دانسته ها می کنند ، ولی تو را هر چقدر که دوست داشته باشم این را خوب می دانم که تو هنوز یک ندانسته برایم هستی ، شاید وجودت برخودار از روح هنری باشد ، شاید عکس های زیبایی که می گیری تو را به آسمان هاببرد و تو را در رنگین کمانی که از باران خنده هایت اوج گرفته غرق کند ، اگر اینگونه می گویم شاید فکر کنی خنده هایت در پیش چشمانم یک گناه فراموش نشدنی باشد ، اما اینگونه نیست من همیشه آرزوی خنده هایت را داشته ام ، همیشه آرزو داشته ام که تورا شاد کنم و در دنیایی که یک لحظه خندیدن بهای سنگینی دارد رایگان تو را بخندانم ، خوب بخند آنقدر که تمام وجودت سرشار از شادی بی انتها شود و منم در پیش لب های خندانت گریه می کنم و اشک شوق می ریزم و بلند فریاد می زنم که معشوقم می خندد ، خیلی وقت بود که دوست داشتم به تو بگویم که هنر وجودش بعد از عشق در آغوش گرفتن دیگران و درک عمیق قلب های مردم خلاصه می شود ، اگر از من می خواهی در مقام یک کنیز یا شاید هم یک غلام به تو حرفی بزنم فقط یک جمله بیشتر به تو نمی گویم و آن اینست که هنرت را در شاد کردن دیگران به کار ببند و انتقام مردم را از دنیایی که شادی در آن مرده است بگیر ، در همان جایی که تو زندگی می کنی به غیر از خانه های اعیانی و افرادی که از پول و ثروت زیاد سردردهای بی وقفه می گیرند گداها و فقیران دوره گردی هم هستند که هر روز در پیاده روها ، اتوبوس ها یا شاید هم مترو دست فروشی می کنند و دل به آفتاب قلب مهربانی بسته اند که دست آنها را بگیرد و به آنها عشق هدیه دهد ، اگر روزی سوار اتومبیل چهارچرخت شدی و برای انجام کاری به محله های پایین شهر رفتی ، عکاسان و هنرمندان بهتری از خودت می بینی که با چشم هایی که از اشک و آه ، باران زده شده است از غم ، غریبی ، بی کسی و شاید هم تنهایی عکس می گیرند ، آنجا دیگر خبری از رفلکتورهای چند میلیونی و فلاش های چند نوره خبری نیست ، نور آنها شب سیاه و دوربین هایشان چشم هایی است که با میلیارد ها پول و ثروت هم نمی توان عشقی که در آنها جریان دارد را خرید ، نگاه کن ، با چشم هایت آنها را ببین و چشم هایت را در مقابل چشم های آنها بگذار و ببین که چقدر چشم هایت پر از موج خنده و شادی است و چشم های آنان رنگ غم را به خود گرفته است ، قطعا آنها بهتر از تو عکس می گیرند چون آنها همه چیز را می بینند و تو آنها را می بینی و این را بدان که همیشه کسی هست که از تو بهتر باشد ، مبادا که از حرف های من ناراحت شوی و در گوشه ای بنشینی و زانوی غم را بغل کنی ، من هیچ وقت کسی را که دوست دارم ، دوست ندارم غم اورا تحمل کنم و این را بدان تو یکی از بزرگترین دوست داشته های من هستی ، نمی دانم حرف های من چه چیزی را در قلبت جای می دهد ولی بدان که من هرگز دوست ندارم که تو در فقر زندگی کنی ، دوست ندارم تمام هستی و نیستی خود را به دیگران بدهی و خودت مثل یک درویش ، خانه ای گلی و کوچک برای خود بسازی و قالی سه رنگ پاره ای را زمینت کنی و آسمانت را سقف خانه ات قرار دهی ، اگر چنین چیزی فکر می کنی باید به تو بگویم که سخت در اشتباه هستی ، من فقط تنها چیزی که از تو می خواهم این است که برای یک بار هم که شده وسوسه ی نان را فراموش کنی و صدای آی آدم هایی را که ، از نیاز تو را صدا می زنند را بشنوی ، اگر چند ثانیه فقط این چنین باشی خوب می فهمی که چقدر دست نیاز بشری به سوی تو دراز است و تو از آنها در تمام طول عمر غافل بودی ، تازه می فهمی که قضا و قدر معنی هیچ دارد و معجزه چیزی مثل شوخی بیش نیست ، تازه می فهمی که چقدر در دنیای ما دل هایی هستند که از هول ظلم و ستم می لرزند و چقدر ذهن های آشفته و مضطربی در کنار ما هستند که اشک چشمانشان روی گونه خشک شده و نایی برای فریاد کشیدن از تنهایی ندارند ، در کنار این یک چیز یک چیز دیگر بیشتر از تو نمی خواهم و آن اینست که همانند ماه که دریا را به سمت خود می خواند با صدای عشق همه را به سمت خود بخوانی و از اعماق وجودت فریاد سر دهی که من با شما هستم .... در مورد من هم همین را کم و بیش بدان که من قصه می نویسم ، شعری می گویم و شاید کمی پرحرف در نوشته هایم هستم ، نمی دانم شاید تو نباشی که من درباره ی آن داد سخن سر دادم ، اگر من اشتباه می کنم بر من ببخش و گناهم را کوچک بدان و ملامتم نکن زیرا رویاهای من کورسویی از یک واقعیت است که دوست دارم به کمک آن حقیقت را بازگو کنم .... در پایان گل سرخی ندارم که به تو هدیه دهم به قول شاعر بزرگ عصر ما فریدون مشیری گل سرخ من دوست داشتن است که آن را به همه هدیه می دهم اگر دوست داشتی دامنی از این گل سرخ پر کن و به هر کسی که دوست داری هدیه بده و این را بدان که این دوست داشتن است که همیشه پایدار می ماند و عشق با تمام زیبایی هایش در مقابل دوست داشتن همانند یک نقطه در برابر یه کتاب دوهزار و پانصد و پنجاه صفحه ای است و این همیشه عشق است که در برابر دوست داشتن زانو می زند و سرخم می کند .... در پایان نامه این اجازه را به تو می دهم که اگر از دست من ناراحتی و خون رگ هایت مثل آب جوشان به جوش آمده است می توانی در خیالاتت از من یک مرد خبیث و عوضی بسازی که همیشه به تو بد می کرد ، این اجازه را حتی به تو می دهم چشم هایم را از حدقه در آوری و کورم کنی و زبانم را از جایی که می توانی از گلویم در بیاوری و آن را دور بیندازی ، دیگر دست هایم توان ندارد و قدرت نوشتن یک کلمه هم از من گرفته شده است و اشک چشمانم مثل آب روان نامه ام را به گونه ای خیس کرده که حروف ها به داخل هم رفته اند و چیزی از نامه ام باقی نیست با دست های لرزان به سختی سطر آخر نامه ام را می نویسم و دوباره بازهم فریاد می زنم دوستت دارم ....... و نه بویی از پیراهن یوسف عزیزم... خودت را به کوری بزن از همان آب هایی که می پرد توی گلو و سالها سرفه میکنیم همون که عاشق تو بود دیوونه چشم تو بود همون که ازعشقش میگفت از وفا و مهرش میگفت اونکه میگفت دیوونتم عاشق هر بهونتم همون که میگفت رهام نکن تو عاشقی رسوام نکن دیدی اونم تنهات گذاشت حرفاشو زیر پاش گذاشت رفت وعهدش و شکست دلت و زیرپاش شکست حالا تویی یه دنیا غم یه عالمه صحنه تلخ بازم شدی تو تک سفر یه اواره ی بی همسفر داشتم به فاصله فکر می کردم این که فاصله چی هست و چی نیست فاصله یعنی درد معمولا اونهایی فاصله رو درک می کنن که خیلی بیشتر می فهمن حالا این فهمیدن هم معنای متفاوتی برای خودش داره یکی انقدر می فهمه که از دنیا جدا میشه و میره توی یه گوشه ای برای خودش خلوت می کنه و با کسی حرف نمی زنه یکی هم فهمیدن رو توی دنیای مادی برای خودش معنا می کنه به نظر من درک فهمیدن توی دنیای مادی یعنی نفهمیدن محض یعنی بی صلاحیت بودن برای زندگی که خدا اون رو معنا کرده حالا خیلی ها از آدم ها میان بزرگ میشن اسمشون رو توی هزار تا دفتر و کتاب میزنن و تا سال ها اون رو یک سمبل برای خودشون قرار میدن اما به نظر من خیلی از آدم هایی که بزرگ شدن بزرگ می مونن و بزرگ میرن خیلی بی ارزش و نفهم از دنیا رفتن چون فهمیدن رو توی دنیای پر از فهمیدن های قشنگ توی کار و درآمد و پول معنی کردن و از این دنیا رفتن حالا اون کسی که فاصله رو درک می کنه به عقیده ی من خیلی خوبه خوب می فهمه ، حالا این شعر خیلی خوب همه چیز رو برامون روشن می کنه ، در آخر بگم : اجاقشان کور است آنانی که فاصله ها رو درک نمی کنند.... من میگم من و شکستن چشم فانوسم و بستن... تو میگی خدا بزرگه ماه و میده به شب من.... من میگم آخه دلم بود اون که افتاده به خاکه.... تو میگی سرت سلامت آینه ها زلال و پاکه.... اینه که فاصله ها رو نمیشه با گریه پر کرد.... یکی مون بهار سرخوش یکی مون پاییز پر درد.... من میگم فاصله مرگه بین دستای تو تا من.... تو میگی زندگی اینه حاصله عشقه تو با من ..... من میگم حالا بسوزم یا که با غصه بسازم..... تو میگی فرقی نداره من که چیزی نمی بازم.... من میگم اینجارو باختی اون میگه رفته نمیاد.... تو میگی قصه همین بود تو یه برگی توی این باد....
او به مدت ۴۵ دقیقه، ۶ قطعه از باخ را نواخت. در این مدت، تقریبا دو هزار نفر وارد ایستگاه شدند، بیشتر آنها سر کارشان میرفتند.
بعد از سه دقیقه یک مرد میانسال، متوجه نواخته شدن موسیقی شد. او سرعت حرکتش را کم کرد و چند ثانیه ایستاد، سپس عجله کرد تا دیرش نشود.
۴ دقیقه بعد: ویولونیست، نخستین پولش را دریافت کرد. یک زن پول را در کلاه انداخت و بدون توقف به حرکت خود ادامه داد.
۵ دقیقه بعد: مرد جوانی به دیوار تکیه داد و به او گوش داد، سپس به ساعتش نگاه کرد و رفت.
۱۰ دقیقه بعد: پسربچه سهسالهای که در حالی که مادرش با عجله دستش را میکشید، ایستاد. ولی مادرش دستش را محکم کشید و او را همراه برد. پسربچه در حالی که دور میشد، به عقب نگاه میکرد و ویولنیست را میدید.
چند بچه دیگر هم کار مشابهی کردند، اما همه پدرها و مادرها بچهها را مجبور کردند که نایستند و سریع با آنها بروند.
۴۵ دقیقه بعد: نوازنده بیتوقف مینواخت.
تنها شش نفر مدت کوتاهی ایستادند و گوش کردند.
بیست نفر پول دادند، ولی به مسیر خود بدون توقف ادامه داند.
ویولینست، در مجموع 14500 تومان کاسب شد.
یک ساعت بعد: مرد، نواختن موسیقی را قطع کرد.
هیچ کس متوجه قطع موسیقی نشد.
بله. هیچ کس این نوازنده را نمیشناخت و نمیدانست که او «سَیّد محمّد شریفی» است، یکی از بزرگترین موسیقیدانهای دنیا.
او یکی از بهترین و پیچیدهترین قطعات موسیقی را که تا حال نوشته شده، با ویولناش که ۳۵ میلیون تومان میارزید، نواخته بود.
تنها دو روز قبل، سَیّد محمّد شریفی در برج میلاد کنسترتی داشت که قیمت هر بلیط ورودیاش 100 هزار تومان بود.
این یک داستان واقعی است.
روزنامۀ همشهری در جریان یک آزمایش اجتماعی با موضوع ادراک، سلیقه و ترجیحات مردم، ترتیبی داده بود که سَیّد محمّد شریفی به صورت ناشناس در ایستگاه مترو بنوازد.
سؤالاتی که بعد از خواندن این حکایت در ذهن ایجاد میشوند: در طول زندگی خود چقدر زیبایی در اطرافمان بوده که از دیدن آنها غافل شده ایم و حال به جز خاطره ای بسیار کمرنگ چیزی از آن نداریم؟
به زیبایی هایی که مجبور به پرداخت هزینه برای آن ها نبوده ایم چقدر اهمیت داده ایم؟
در تشخیص زیبایی های اطرافمان چقدر استقلال نظر داریم؟
تبلیغ زیبایی ها چقدر در تشخیص واقعی زیبایی توسط خودمان تاثیر گذار بوده؟ (به عبارت دیگر آیا زیبایی را خودمان تشخیص میدهیم یا هیجان تبلیغات و قیمت آن؟؟؟!!!)
و نتیجهای که از این داستان گرفته میشود: اگر ما یک لحظه وقت برای ایستادن و گوش فرا دادن به یکی از بهترین موسیقیدانهای دنیا که در حال نواختن یکی از بهترین موسیقیهای نوشته شده با یکی از بهترین سازهای دنیاست، نداریم، …
پس: از چند چیز خوب دیگر در زندگیمان غفلت کرده ایم؟